سيد محمد عبد الحسيب بن سيد أحمد العلوي العاملي
139
قواعد السلاطين ( فارسى )
جويى چرا مىكرد . متصدّى كشتن آن گشت و كباب ساخت . قدرى اكل نمود و برفت . قضا را آن گاو از عجوزهاى بود كه معيشت چهار فرزندش منحصر در شير آن بود . چون پيرزن از آن واقعه اطّلاع يافت ، از كثرت هجوم لشكر غم از خود بىخبر گشته ، آمده بر سر پلى كه عبور سلطان بود ، منتظر قدوم سلطان بوده ، توقّف كرد تا كوكبهء دولت ملكشاهيّه وضوح يافت . برجست و عنان مركب سلطان بگرفت . همان غلام تازيانه برآورده خواست كه به آن زن وارد سازد . سلطان منع نموده ، گفت : بگذار كه مظلوم و بيچاره مىنمايد تا بنگرم كه تظلّم چيست و داد از دست كيست . پس ، متوجّه پيرزن گشته كه : اى عجوزه ! سخن بگوى . به حكم آنكه گفتهاند : مصراع مظلوم دلير باشد و تيز زبان زبان بگشاد كه : اى سلطان ! اگر داد من به سر اين پل دادى خوب ، و الّا به عزّت و جلال احديّت كه بر سر پل صراط ، انصاف خود از تو بستانم و دست مخاصمت از دامنت گسسته نسازم . انديشه كن تا اين دو پل ، كدام اختيار مىنمايى . بيت انصافِ خود و دادِ من امروز بده * بدْهى بِهْ از آن بُوَد كه بستانندت ! سلطان از مهابت اين سخن از مركب به زير آمد و گفت : زنهار ، اى مادر من ! طاقت جواب آن سر پل ندارم . بر تو ستم كه كرده ؟ گفت : همين غلام كه به خصومت تازيانه بر من حواله نمود ، كلبهء عيش مرا ويران ساخت . گاوى كه معيشت من و يتيمان از شيرش مهيّا شدى ، كشت و كباب نمود . ملكشاه بفرمود تا غلام را سياست كردند و زياده بر عوض مادّه گاو از حلالترين وجهى به او رسانيد . بعد از چندگاه سلطان وفات يافت . پيرزن نيم شبى بر سر قبر سلطان آمده ، روى به قبلهگاه دعا آورده گفت : الهى ! اين بندهات كه در زير خاك است وقتى كه من درمانده و عاجز